دوست دارم چند تا شعر عاشقانه رو به که خودم با زبان بسیار عامیونه گفتم اینجا واسه دوستام بنویسم . خدا کنه فقط رفقای عزیز خوششون بیاد.اگه نظر عزیزان مثبت بود بازم واسشون می نویسم. اما اگه منفی بود....
امشب می خوام براتون از تلخی روزگار بگم
راز دلو با حرفای تازه و خنده دار بگم
o اسمونا نگاه بکن تو شب .ستاره ای ببین
o جدا میشه از اسمون میخواد بیاد روی زمین
o این ستاره دوست خوبی نبود برای اسمون
o صد دفه اسمون بهش گفت که نرو بیشم بمون
o اگه تو نور اندکی داری و من گنده ترم
o یه جور با هم کنار میایم بمون نرو تو از برم
o ستاره قشنگ ما خیال بیجا کرده بود
o از چشم اسمون بدور.زمینو بیدا کرده بود
o جدا از اسمون شدو اون بلا اومد به سرش
o نه به زمین رسید و نه به اسمون شد گذرش
o هر کسی از رفیق خود جدا بشه بدون شک
o از دست روزگار خود خیلی عجیب خورده کلک
o خب دوستای عزیز نوشتن شعر بعدی من مشروط به نظر شما رفقاست . البته باید ببخشید صفحه کلید من حرف سوم الفبای فارسی رو نمی زنه. بوزش میخوام.
§ مدیر وبلاک ملکه:اویس علی قضوی